
من و انتظار و کابوس تنهایی
من و حس اینکه هر لحظه اینجایی
دارم آینه ها رو گم میکنم کم کم
تو رو هر طرف که رو میکنم میبینم
نگو از تو چشمام چیزی نمیخونی
تو که لحظه لحظه حالم رو میدونی
اگه این بهارم بر نگردی خونه
دیگه چیزی از من یادت نمیمونه
منو رها کن از این فکر تنهایی
تو نرفتی نه تو هنوزم اینجایی
دارم از خودم با فکر تو رد میشم
دارم عاشقی رو با تو بلد میشم
------------------------------------------------------------------
دلم گرفته بود گفتم شاید مردی باشد در همین نزدیکی
مردیکه مرا بشنود .
شاید روزی بیاید و همگان را در آغوش کشد
فقط زودتر بیا زودتر
|
+| نوشته شده توسط
آیدین در چهارشنبه سی ام خرداد 1386
|